«بسترهاي فكري و اجتماعي ظهور فرقانگونگي» در گفت و گو با صفار هرندي
ریشه اندیشه های التقاطی بی سوادی است/ وقتی دینداری رونق دارد ادعاهای انحرافی بالا میگیرد
نظريه پردازان جامعهشناسي بر اين باورند كه بازكاوي زمينههاي اجتماعي يك رخداد، از بحث و فحص پيرامون آن رويداد، اهميتي بس افزونتر دارد. در واقع با شناخت دقيق فضائي كه در آن گروههاي فكري و سياسي سر بر ميآورند، مي توان به هويت واقعي آن نحلهها نزديك شد و از آنان شناختي منصفانه به كف آورد. در گفت و شنود حاضر، زمينههاي فرهنگي سياسي ظهور فرقان مورد بازبيني قرار گرفته و علل روي آوردن برخي از جوانان آن روزگار به ايدههاي فرقان گونه مرور شده است. محمدحسين صفار هرندي بهرغم آنكه بينش ديني مردم اين سامان را نسبت به دورة فرقان، گستردهتر و بارورتر ميداند، بر اين باور است هنگامي كه توليد فكر ديني توسط متوليان اصيل آن جدي گرفته نشود، احساس فقر فكري، برخي از جوانان مسلمان را به وامگيري از مكاتب بيگانه واميدارد؛ اين خطري است كه همواره بايد آن را جدي شمرد.
فرقان به عنوان يك گروه معارض با انديشه اصيل و نيز نظام اسلامي به تاريخ پيوسته است، اما جريانهاي فرقانگونه همواره وجود داشتهاند و در حال حاضر نيز با جرياناتي از اين دست، مواجه هستيم. به نظر شما افكار فرقانگونه معمولا چه تيپ از جوانان مذهبي را جذب ميكند؟
من معتقدم بستري كه منتهي به ظهور يك جريان انحرافي و يا يك جريان فكري و اعتقادي ميشود، مهمتر از خود آن جريان است، چون در آن بستر و شرايط ويژه آن، اين وقايع روي ميدهند و اگر در آينده هم بستر مشابهي فراهم گردد، لامحاله آن اتفاقات يا چيزي شبيه به آنها روي خواهند داد، لذا شناسائي زمينهها مهمتر است.
يكي از زمينههائي كه منجر به اين اتفاقات ميشود، فضا و محيط داخل كشور و نيز فضاي بينالمللي است. محيط اعتقادي سياسي آن دوره، متأثر از تفكر ماركسيستي و آن برهه، دورة بلوغ تفكر چپ در دهه 60 ميلادي و يا دهه 40 شمسي است. آثار اين تفكر روي محيطهاي اجتماعي ما، بهخصوص كساني كه بيشتر در معرض اين گونه انديشهها بودند، يعني دانشگاهيها كاملا مشهود بود. در دهه 40 جواناني كه اصطلاحاً كمي سر وگوششان ميجنبيد، اگر ميخواستند به سراغ مبارزه بروند، كاملاً متوجه ميشدند كه مبارزه، در چهارچوب حركت انقلابي متأثر از چپ تعريف شده است. معني اين سخن اين نيست كه جريان ديگري وجود نداشت. مخصوصا بعد از 15 خرداد كه امام جلوه جانانهاي داشت، مبارزه از انحصار جريانات ماركسيستي در آمد و تفكر انقلابي اسلامي به عنوان رقيب، در موازات تفكر انقلابي چپ حركت خود را آغاز كرد. با اين همه در آن روزها، حتي در ميان بچه مسلمانها هم يك جور خودباختگي در برابر جريان انقلابي چپ وجود داشت. همان معدود دانشگاههائي كه در تهران و مراكز بعضي استانها بودند- چون آن روزها تعداد دانشگاهها از انگشتان دست تجاوز نميكردـ عمدتا در تسخير جريان چپ بود و آنها اين تفكر را جا انداخته بودند كه علم مبارزه و انقلابيگري مساوي است با سوسياليسم و ماركسيسم و اگر كسي ميخواهد مبارزه كند، حداقل بايد كليات ماركسيسم را بلد باشد و به تحقيق در باره آن روي بياورد.
وقتي دانشجو وارد چنين محيطي ميشد، به دليل خاليالذهن بودن از اطلاعات ديني قوي، تحت تأثير حرفهاي پرجاذبه و پرطمطراق جريان چپ قرار ميگرفت كه از عدالتخواهي و برخورد دو دو تا چهارتا و به اصطلاح تعقلي ماركسيسم، داد سخن ميدادند. براي چنين فردي، اصول ديالكتيك توضيح داده ميشد و اينكه رابطه منظمي بين حوادث جهان وجود دارد و سرانجام او به اين نتيجه ميرسيد كه به فرمولي دست پيدا كرده كه با آن ميتواند همه مسائل دنيا را بفهمد و تحليل كند!
بهصراحت بايد گفت پيشدرآمد اين ماجرا، بيسوادي است! يعني ما بچه مسلمانهاي جغرافيائي و شناسنامهاي هستيم. خوشبختانه بعد از انقلاب، به دليل اينكه حكومت، مروج و مبلّغ دين است، اطلاعات ديني مردم به صورت عام، بالا رفته است. ممكن است آن موقع خواصي بودند كه اطلاعات مذهبي بيشتر و عميقتري داشتند، ولي الان اين اطلاعات در سطح جامعه، شايعتر است، يعني عامه مردم حداقلي از اطلاعات ديني را دارند. آن موقع فرد، با هويت مسلماني شناسنامهاي خود وارد دانشگاه ميشد و در همان مرحله اول، در اين دامها كه از قبل آماده بودند، مي افتاد. آن روزها بهمحض اينكه وارد دانشگاه ميشديد، افرادي بودند كه ميآمدند و ميپرسيدند: «در كدام مدرسه بودهاي؟ معدلت چند است؟» و بهتدريج منظور اصليشان را رو ميكردند كه اگر ميخواهي به تو كمك بشود، ما هستيم و كمكت ميكنيم و راه را به تو نشان ميدهيم. بعد هم ميپرسيدند كه فلان كتاب را خواندهاي؟ من اين كتاب را دارم و به تو ميدهم و بعد كتابهاي ابتدائي ماركسيسم را به او ميدادند، از جمله: «چگونه انسان غول شد؟» كه ظاهر جذابي هم داشت. بعد هم كتابهاي ديگري از اين سنخ را در اختيار فرد ميگذاشتند. اين تنها به دانشگاه هم منحصر نمي شد، بلكه بخش عمده فعاليتهاي اجتماعي هم دست ماركسيستها بود.
از دهه اول 50 است كه بچه مسلمانها بهتدريج هويت مستقلي از جريان چپ پيدا ميكنند. انصافاً بايد بگوئيم نقش شهيد مطهري، دكتر شريعتي و چهرههاي ديگري در حسينيه ارشاد، به عنوان پاتوق بچه مسلمانهاي انقلابي، قابل انكار نيست. آنها به جوانان مسلمان اعتماد به نفس و هويت اجتماعي دادند. اين نقش، بسيار برجسته است و بدون ترديد اين برهه را نميشود از تاريخ تحولات 40 سال اخير كشور حذف و بدون آن رويدادهاي بعدي را تحليل كرد، يعني اگر اين مقطع را حذف كنيم، تحليل ما قطعاً نقص خواهد داشت. نقش حسينيه ارشاد بسيار برجسته و تأثير آن مبنائي است.
با اين همه سايه بختكوار انديشههاي ماركسيستي، روي همين بچه مسلمانهائي هم كه آمده بودند تا هويت مستقلي را براي خود تعريف كنند و ميگفتند ما چرا بايد زير بليت كمونيستها باشيم، افتاد و اين جوانها در مواردي احساس كردند براي اينكه جلوي ماركسيستها كم نياورند، بايد اداي آنها را در بياورند! مرحوم استاد مطهري يك زماني متوجه شد كه فضاي ماترياليستي حاكم بر اذهان، بدجوري دارد دمار از روزگار دانشجويان و نيز جوانان كوچه و بازار ما در ميآورد، اينها دارند دين را آميخته با حشو و زوائدي ميكنند كه شبيه به دين خرافهآلود گذشته است. قبلاً برخي از معارف و مظاهر ديني با خرافات و موهومات در آميخته و حالا با حشو و زوائد ماركسيستي مخلوط شده بود؛ همان چيزي كه بعدها از آن تعبير به تفكر التقاطي ديني شد.
به نظر من در اين دوره، فقدان يا كمبود كساني كه اشراف كافي به انديشه مقابل و تسلط كامل بر مباني انديشه ديني داشته باشند، آسيبهاي جدي به بار آورد. كساني را داشتيم كه انديشه ماركسيسم را خوب ميشناختند، اما خودشان دين و ايمان درستي نداشتند. افرادي هم بودند كه اسلام سنتي را خوب شناخته بودند، ولي نسبت آن را با مسائلي كه ذهن جوان امروزي را مشغول ميكند، نميدانستند، لذا اسلام به عنوان يك ايدئولوژي، هنوز درست دراذهان جايگير نشده بود و صرفاً نوعي ارتباط قلبي مؤمن با خدا و تنظيمكننده زندگي فردي تلقي ميشد.
از اين دوره، تحت هدايتهاي امام ، تربيت نسلي از طلاب جوان آغاز شد كه بايد به عنوان ايدئولوگهاي مذهبي، اين خلاء را پر ميكردند و از اسلام به عنوان راهنماي زندگي و جرياني كه ميتواند براي اداره جامعه، دستورالعمل داشته باشد، حرف ميزدند. امام در سال 48 بحث حكومت اسلامي را به عنوان درس مطرح ميكنند و تأثير اين رويكرد بهتدريج آشكار ميشود.
جريانات فرقانگونه در هر زمان، خود را به جريان فكري مسلط پيوند ميزنند. آن روز به ماركسيسم و امروز به ليبراليسم؛ اين شيوة شناختهشدهاي است. تنها كسي كه به شكل جدي از ابتدا با جريان فرقان برخورد كرد، مرحوم شهيد مطهري بودند و ديگران به دلائل گوناگون از روياروئي با آن شانه خالي ميكردند. آيا تسامح با گروههاي فرقانگونه منجر به تشديد يارگيري آنها و تخريب هويت نسل جوان نميشود؟ آيا تسامح متوليان فكري و فرهنگي نهايتاً منجر به اتحاد اين نوع جريانات با هم و ضربههاي جبرانناپذير منتهي نخواهد شد؟
شما در اين بحث خيلي پيش آمديد و وارد نتيجهگيري نهائي شديد، درحالي كه به نظر من اگر همان آغاز جريان را دقيقا تحليل كنيم، بسياري از مسائل روشن ميشوند. من معتقدم هنگامي كه جامعه، بهويژه عدهاي از بچه مسلمانهاي انقلابي، تشنه دريافت فرمولهائي هستند كه با استفاده از آنها ميخواهند در مقابل رقيب كم نياورند و بگويند مانيفست ما هم اين است و در اين طرف، دنبال مانيفست ميگردد و آن را پيدا نميكند و دچار احساس كمبود ميشود و تصميم ميگيرد از روي دست آنها يك چيزي بنويسد كه شرمنده نباشد! جزوة شناخت حنيفنژاد به نظر من محصول اين نوع تفكر است كه وقتي آن طرفيها مانيفست دارند، خوب است كه ما هم يك مانيفست بنويسيم!
شهيد اول فرقانيها...
فرقان كه ظهورش مال بعدهاست، با اين همه آنها هم معتقد بودند در اين راه، پيشگاماني دارند، از جمله سران مجاهدين خلق كه در سال 44 از نهضت آزادي منشعب شدند و پاي درسهاي قرآن مرحوم آقاي طالقاني مينشستند. البته اين تعريضي به تفسير قرآن آقاي طالقاني نيست، محيط به گونهاي بود كه آدمهائي كه دنبال حرفهاي جديد بودند، از درسهاي ايشان استفاده ميكردند.
فرقانيها اساساً قصد نداشتند كار عملياتي بكنند، يعني فرقان فقط كار مطالعاتي ميكرد و جلساتي به سبك هيئت ميگذاشت، منتهي بحث من در موضوع قبلي است كه شما ميپرسيد چرا ديگر علما و مبارزين، از هر گروه و دستهاي نميآيند در اين قضيه دخالت كنند و فقط آقاي مطهري است كه اعتراض و انتقاد ميكند، پاسخ من اين است كه اگر موضوع آن گونه كه براي مرحوم مطهري روشن بود، براي آنها هم روشن شده بود، يعني روح قضيه را به همان دقت دريافت كرده بودند، قاعدتاً آنها هم همين كار را ميكردند. خيلي از آنها مبارز و زندان رفته و اهل خطر كردن بودند.
يعني ماهيت اين جريان مثلاً براي چهرهاي مانند شهيد بهشتي يا ديگراني از سنخ ايشان معلوم نشده بود؟ ميدانيد كه ايشان در اين زمينه چندان با شهيد مطهري همراه نبودند.
مرحوم آقاي بهشتي، خود حضرت آقا، آقاي هاشمي، مرحوم آقاي باهنر، هركدام براي خودشان مسيري را تعريف كرده بودند و در قالب همان مسير تعريفشده جلو ميرفتند. براي آنها اين موضوع به اندازه آقاي مطهري حياتي نشده بود. مثلا حضرت آقا در مشهد، درسهائي داشتند و شاگرداني را ميپروراندند كه در چهارچوب نگاه دقيق تفسيري ايشان، تاريخ اسلام و تاريخ ائمه(ع) را ميآموختند. مرحوم آقاي مطهري در دانشگاه تهران تدريس ميكرد و همزمان، در كلاس بغلي ايشان، آريانپور و پورداوود درس ميدادند! اينها ميآمدند و مباني ديني را آشكارا زير سئوال ميبردند. دانشجويان آنها ميآمدند و در راهرو با مرحوم مطهري چالش و گاهي هم نسبت به ايشان فحاشي ميكردند! اين چالش براي مرحوم مطهري ملموستر از ديگران بود، چون عرصه فعاليت آنها متفاوت بود و چندان مستقيم وارد اين نوع چالشها نشده بودند.
حتي در حسينيه ارشاد، خود مرحوم مطهري بود كه دكتر شريعتي را دعوت كرد، ولي وقتي بهتدريج متوجه شد كه انگار دارد مسير فعاليتهاي آنجا عوض ميشود، هم در مباحث دكتر و هم در مديريت حسينيه، انحراف به وجود آمده، لذا به ميدان آمد كه اين وضعيت را اصلاح كند، ولي جريان مقابل غلبه كرد؛ ايشان هم قهر كرد و بيرون آمد. هيچ كسي مثل ايشان زخم اين ماجراها را نخورده و از نزديك، عمق مسئله را لمس نكرده بود، از اين رو ايشان زودتر از بقيه، شستش خبردار شد و تلاش كرد كه يك نهضت افشاگري عليه اين جريان انحرافي راه بيندازد.
ديگران هم بهتدريج اين قضيه را فهميدند، ولي چرا براي ورود به اين عرصه احتياط ميكردند؟ نوعي تشخيص و ترجيح مصلحت و ملاحظه بود. مصلحتسنجي مانع از اين شده بود كه برخي از اين بزرگان با اينكه ميدانستند موضوع چيست، وارد اين مصاف بشوند. آنها چنين استدلال ميكردند كه بايد شرايطي كه اين جوانان را به اينجا كشانده كه به يك جريان منحرف گرايش پيدا ميكنند، تغيير كند. اگر محيط تغيير نكند و ما مستقيما به جنگ چنين جرياني برويم، ممكن است باعث سوءاستفاده رژيم شود، يعني ساواك آن را مستمسك قرار بدهد و به جاي جنگ انقلابيون با رژيم، جنگ آنها با يكديگر، تحت عنوان دعواي مسلمانها و ماركسيستها راه بيفتد، درحالي كه موضوع اصلي جامعه، مبارزه با رژيم شاه بود و چنين مواجههاي، موضوع اصلي را تحتالشاع قرار ميداد و لذا چنين احتياطي ميكردند.
اينكه كداميك از آنها در اين ماجرا حق داشتند، من الان نميتوانم قضاوت كنم و ميگويم اگر كسي ميخواهد قضاوتي كند، بايد خود را در بحبوحه ماجرا قرار بدهد و ببيند كه مثلا اگر در آن شرايط، شهيد بهشتي به چنين عرصهاي ورود نكرد، آيا از سر آسايشطلبي بود يا مصلحتانديشي؟ مصلحتي كه به شكلي متفاوت براي مرحوم مطهري مطرح بود. در اينجا دو نوع مصلحتسنجي در مقابل يكديگر قرار گرفته بودند. البته من ميگويم هر دو حق داشتند.
ادراك اوليه جوان از هر مطلبي روي تفكرات بعدي او در آن زمينه، تأثير تعيينكننده دارد، يعني اگر در كودكي و سپس جواني مطلبي را بشنود، بعدها بعيد است كه حتي با شنيدن خلاف آن از يك منبع معتبر هم تغييري در تفكر خود بدهد. تعصب اعضاي گروه فرقان از همين سنخ بود كه هيچ منطقي را نميپذيرفتند و برخلاف مجاهدين، توبه تاكتيكي هم نميكردند و حاضر بودند به خاطر عقايدشان بميرند؛ لذا قرار دادن نسل جوان در معرض چنين افكاري ميتواند آسيبهاي جدي در پي داشته باشد و بيتفاوتي در چنين شرايطي در واقع كمك به بسط يك جريان انحرافي است.
قطعاً بيتفاوتي نسبت به اين جريانات، جرم و گناه است. سخن من اين است كه بيتفاوتي نبوده، بلكه مصلحتانديشي بوده. اولا فرقان يك گروه محفلي بود و اين طور نبود كه يك جريان عام و شايع باشد. جلساتي به اسم قرائت و تفسير قرآن داشتند. خود من هيچ وقت به جلسات اينها نرفتم، ولي برادرم حاج حميد مدتها به جلساتشان ميرفت، البته بعد از مدتي متوجه شد كه لاطائلات اينها چندان با دين سازگار نيست. خاصيت جريان محفلي اين است كه به اين زوديها نميتواند ذهنها را متوجه خود كند. مرحوم استاد مطهري نه از مقطع فرقان كه پيش از آن و در جريان مجاهدين خلق و خود حسينيه ارشاد، در درگيريهائي كه با دكتر شريعتي بر سر موضوعاتي چون توصيفاتش در كتاب «حسين: وارث آدم» پيدا ميكند و ميگويد كه اين يك روضه ماركسيستي است، اين كشمكش ذهني را آغاز كرده بود، اما براي ديگران اين شرايط فراهم نشد.
مرحوم شهيد بهشتي در دهه 40، دورهاي را خارج از كشور بود و در چهارچوب ديگري به تربيت شاگردان پرداخت. از ديد بعضيها ايشان اتهامات ديگري داشت، اما شخصيتهائي كه در داخل كشور بودند و مواضعشان كاملا انقلابي بود، در اين جريان موضع مرحوم مطهري را نگرفتند. علت اين بود كه حوادثي كه براي مرحوم مطهري اتفاق افتاده بود، براي آنها پيش نيامده بود كه حساسيتي به آن درجه پيدا كنند.
البته ميتوانيم بگوئيم تيزبينيهاي خاص يك انسان و علائق شخصي او هم ميتوانست مؤثر باشد. مرحوم آقاي مطهري هميشه علاقه جدي و سنگيني به فلسفه اسلامي داشت و ذهن جوّال ايشان در مباحث فلسفي، به او كمك ميكرد كه آيندهخواني كند! مثلاً برداشتي كه ايشان در مورد شعار مجاهدين خلق داشت كه ميگفتند به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران، با ديگران متفاوت بود. ايشان ميگفت اين شرك است. ما، يعني كساني كه اعتقاد عميق اسلامي داشتيم و حاضر هم نبوديم در جائي متهم به شرك بشويم، اين حساسيت را نداشتيم و مسامحتاً ميگفتيم خلق قهرمان ايران، يعني همان خلق مسلماني كه دنبال خدا هستند. يعني «واو» رابه معناي در عرض خدا بودن نميگرفتيم، بلكه به معناي در طول او بودن محسوب ميكرديم. آدمهائي مانند مرحوم مطهري هستند كه ميفهمند در اينجا داريم به خلق باج ميدهيم و روزي ميرسد كه بايد بين خلق و خدا يكي را انتخاب كنيم و نميشود هم خدا را بخواهيم و هم خرما را! ايشان حتي نسبت به تعابير و كلمات هم حساسيت نشان ميدادند.
وقتي ايشان اين مطالب را ميگفت، خيليهاي ديگر رد نميكردند، منتهي ميگفتند نبايد با درگير شدن با اين جريان، جبهه جديدي را باز كنيم. يك عده ديگر هم ميگفتند فرد با ورود در اين ماجرا هو ميشود و اين وضعيت، تأثير عملي روي مبارزه ميگذارد.
اخيراً به يكي از بزرگان گفته بودند كه چرا فلاني را نصيحت نميكنيد؟ گفته بودند بيشتر از اين جا ندارد، چون تا الان به حرفهاي من گوش داده، از اين بيشتر بگويم، همين مقدار نفوذ را هم نميتوانم روي او داشته باشم. آن موقع هم بعضيها ميگفتند دكتر شريعتي هنوز كه به ما ميرسد، دستي به نشانه همراهي و احترام تكان ميدهد. اگر بخواهيم هر روز به او پيله كنيم، اين وضعيت به هم ميريزد. به نظرم حضرت امام هم در اوايل انقلاب همين موضع را گرفتند، يعني وقتي بحث روشنفكر و حوزوي مطرح شد كه ميتوانست به عنوان يك مانع نگذارد بچه مسلمانهاي حوزه و دانشگاه وحدت داشته باشند، امام فرمودند راجع به اين مباحث حرفي زده نشود. من معتقدم اين مصلحتانديشي در بسياري از بزرگان ديگر هم بوده است.
يك عده هم كساني بودند كه اصلاً متوجه موضوع نمي شدند و چنين برداشتي نداشتند؛ حتي نسبت به اين جريان، خوشبيني مفرط هم داشتند! عدهاي هم بودند كه اساساً انقلابي نبودند، يعني از اسلامي حرف ميزدند كه كاري به مسائل اجتماعي نداشت. اينها در آن دوران به ولايتيها معروف بودند و تنها مسئلهشان ولايت ائمه معصومين(ع) بود. به دليل اين چندگانگيها بود كه بخشي از انقلابيون نگران بودند كه اگر در دل مبارزه، تضاد با رژيم را تبديل به تضاد ايدئولوژي اسلامي و ماركسيستي كنيم، وسيلهاي براي شادماني رژيم فراهم ميشود.
ما در اينجا صحبت از قاعدين نميكنيم، بلكه از مجاهدين، يعني كساني كه در عرصه جهاد وارد شدند، صحبت ميكنيم. يكي مثل آقاي مطهري اين طور تشخيص داد كه همه همّ و غمّ خود را روي جهاد و سالمسازي فكري بگذارد، يكي هم مثل دكتر شريعتي جوانهائي را كه ممكن بود طعمه جريانهاي ماركسيستي شوند، جمع ميكرد و به آنها چيزهائي را ياد ميداد و كارش هم نفي ماركسيسم نبود، بلكه اسلامي را به آنها ياد ميداد كه در برابر تفكر ماركسيستي مسلحشان ميكرد و واكسينه ميشدند. اين هم راهي بود.
شواهد نشان ميدهد كه امام در مقام ايفاي نقش رهبري، معمولا سعي ميكردند همه گروهها را نگه دارند، اما در مقام ارجاع فكري، در همان سالها هر كسي از مبارزين كه ميتوانست خود را به نجف برساند و در بارة مسائل فكري از امام استفسار كند، ايشان او را به آقاي مطهري ارجاع ميدادند. ايشان هم نسبت به اين گونه مسائل حساسيت داشتند، منتهي ابراز نميكردند.
اين ماجرا مربوط به سال 54 به بعد است كه سازمان مجاهدين تغيير ايدئولوژي داد. اين سازمان تا آن زمان به نوعي از سهم امام هم استفاده ميكرد. البته امام از سال 51 نسبت به كارهاي اينها بدبين بودند. تراب حقشناس و حسين روحاني به نجف رفتند و براي امام توضيح دادند كه چه ميگويند و حرفشان چيست. امام فرمودند اينها سه هفته آمدند و هر روز براي من قرآن و نهجالبلاغه خواندند! من گفتم اين حرفها راه به جائي نخواهد برد، برويد و موفق هم نميشويد. اين تيزبيني و در خشت خام ديدن و نگاه حكيمانه امام چيزي است كه مرحوم آقاي مطهري هم بعدها به آن رسيد، در حالي كه مرحوم آقاي طالقاني نرسيد. مرحوم آقاي طالقاني در توصيف اينها به امام نامه نوشت كه: «انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدي»، در حالي كه اينها ماركسيست شده بودند. آقاي منتظري هم اين جور فكر ميكرد، در حالي كه مرحوم آقاي مطهري متوجه شده بود و به امام هم گزارش ميداد كه در داخل، چنين انحرافاتي شروع شده است. امام هم به حرفهاي ايشان صحه ميگذاشتند و همه را به آقاي مطهري ارجاع ميدادند.
آيا شما تأكيد فرقانيها را بر بهرهگيري از افكار دكتر شريعتي صادقانه ميدانيد يا منافقانه؟
وقتي به تركيب اينها نگاه ميكنيد، به قول شيرازيها يك مشت جك و جوان بودند و بزرگترينشان كه گودرزي باشد، در آخر عمر 26، 27 سال بيشتر نداشت، وگرنه بقيه در سنين سالهاي اول دانشگاه بودند. نظر من اين است كه با قطع و يقين نميشود گفت كه اينها از اولي كه آمدند، دنبال افساد و انحراف بودند. انحراف از يك جائي شروع ميشود. انحراف در اول مثل يك زاويه بسته است. اضلاع زاويه در ابتداي امر خيلي به هم نزديكند، ولي هرچه ميگذرد از هم دورتر ميشوند. انحرافات فكري غالباً اين طورند. ممكن است شيطاني كه بنيان يك انديشه باطل را ميگذارد، سنجيده اين كار را انجام بدهد، اما آدمهائي كه در آن مسير ميآيند، اين طور نباشند. من بسياري از افرادي را كه عضو گروهكها بودند و بعداً اعدام شدند، ميشناختم. از همين گروه فرقان، يكي از افرادي كه اعدام شد و الان اسمش يادم نيست، در دوران دانشجوئي، امام جماعت دانشگاه ما بود! نه اينكه ما در انتخاب او اشتباه كرده باشيم، بلكه اساساً جنس مسلماني داشت. اينطور نبود كه هويت خبيث خود را پنهان كرده باشد. واقعاً مسلمان بود. تدريجاً در آن وادي افتاد و البته وقتي افتاد، ديگر نورانيت قبلي در او ديده نميشد و چيز ديگري شده بود، ولي نه اينكه از ابتدا چنين فردي بوده باشد. بعضي از منافقيني كه جنايتهاي بسيار بزرگي را مرتكب شدند، متعلق به خانوادههاي مذهبي بودند و حتي پدر و مادرهاي انقلابي طرفدار نهضت امام داشتند و در وقايع نهضت، استخوان تركانده بودند. اين عده در چنين خانههائي بزرگ شده و رفقاي خود ما بودند. در مدرسه دوستان صميمي بوديم، ارتباطات خانوادگي داشتيم. بعد يكيشان تبديل شد به آدمي كه بچههاي كميته را به خانه تيمي برد و پوست سر آنها را كند! اتفاقا نسل جوان ما اگر ماجرا را به اين شكل ببيند، بيشتر تكان ميخورد كه هر يك از ما بالقوه مستعد تبديل شدن به چنين اهريمني هستيم و اگر دستمان را به جاي محكمي بند نكنيم، هر يك از ما ميتوانيم طعمه چنين راه پليدي بشويم.
به نظر شما انديشه شريعتي ميتواند پروراننده افرادي چون گروه فرقان باشد يا نه؟
ما در دينمان و از قول بزرگمانمان اين را داريم كه فرآورده فكري مثل فرآورده خوراكي است. ما هر فرآوردهاي را در هر موقعيتي نميتوانيم بخوريم. مثلاً وقتي به قول عوام مزاجي سرد است، اگر زيادي هندوانه بخورد، به هم ميريزد. كسي هم هست كه اگر فلان خوراك گرم را بخورد، همه بدنش كهير ميزند و بيرون ميريزد. آن غذا كه مشكل نداشته، بلكه اين فرد مستعد دريافتش نبوده است. خوراك فكري هم همين طور است. بعضي از خوراكهاي فكري را وقتي به كسي ميدهيد كه استعداد قبولش را ندارد، او را به هم ميريزيد، لذا معصوم(ع) فرمودند حق نداري پاي هر منبري بنشيني. امام صادق(ع) به بعضي از شاگردانشان ميفرمودند حق نداريد پاي درس فلان كس برويد؛ اما در عين حال، چند تا شاگرد خاص داشتند و به آنها ميفرمودند شما حتما به همان درس برويد و با مدرس آن بحث هم بكنيد.
در اينكه بعضي از مطالب دكتر شريعتي آميخته به مسائلي است كه بنياد ديني ندارد و به لحاظ فكري اعوجاج مبنائي دارد، ترديدي نيست. بخشي از حرفهاي دكتر به اين دليل، محكوم است. اين چيزي است كه خود دكتر هم به آن رسيد و لذا به آقاي حكيمي آن وصيتي را گفت كه همه ميدانند. مرحوم استاد مطهري و مهندس بازرگان، بعد از وفات دكتر شريعتي اطلاعيهاي دادند و در آن گفتند كه مسلماً دكتر اشتباهاتي داشت، يعني موضوع آن قدر بيّن بود كه حتي اين بزرگان هم در آن موقعيت، مجبور به ذكرش شدند، چون نميشد حرفهاي دكتر شريعتي را دربست قبول كرد، برخي از آنها بنيان سست اعتقادي داشت يا ضد تفكر ديني ما بود. ظاهرش اسلامشناسي، ولي باطنش جامعهشناسي از منظر تفكر روشنفكرانه بود.
در آن مقطع، مطالب دكتر شريعتي با اين خصوصيات، در اختيار كساني قرار گرفت كه هنوز ساخته نشده و مسائل اوليه دينشان را هم بلد نبودند. بعضي از اين مطالب براي چنين افرادي بسيار مضر بود. نام كتاب هم اسلامشناسي بود و لذا چنين فردي ميگفت عين آن را بر ميدارم و خودم را مسلح به تفكر اسلامي ميكنم. اينكه ميگويند: «فلاني در قله اسلامشناسي نشسته!» و ديگران را به او ارجاع ميدهند، خيلي حرف بزرگي است. كدام اسلامشناس؟ تفكر اسلامي منابع و اصولي دارد. وقتي كسي هيچ يك از اين راهها را طي نكرده، اگر بخواهند او را به عنوان يك مرجع اسلامشناسي بپذيرند، سر از فرقان در ميآورند، ولي اگر به عنوان يك منبع مطالعاتي درنظر گرفته شود، مسئله متفاوت خواهد بود. من كتاب ماركس يا فلان رمان را هم ميخوانم. يكي از هنرهاي حضرت امام اين بود كه كتابهاي مختلف را ميخواندند. خودشان ميگفتند كه من رمان شوهر آهوخانم محمد افغاني را خواندهام. الان هم واقعاً چيزي نيست كه در دائره مطالعات حضرت آقا نگنجد و از آن بهره لازم را نگيرند. ما نميتوانيم بگوئيم يك متن، بستر گمراهي اينها شده. ميتوانيم بگوئيم فكر مشكلداري در زمين غير مستعدي قرار گرفته و تبديل به چنين چيزي شده، وگرنه خيليها آن كتابها را خواندند و فرقاني هم نشدند، بلكه برعكس مريد صد در صد امام شدند. خيليها همان حرفها را خواندند و با دكتر شريعتي برخورد انتقادي كردند، براي اينكه يك بنيه قوي اعتقادي داشتند و در خانههائي بزرگ شده بودند كه روي مباني اعتقاديشان كار شده بود.
يك سئوال شخصي به ذهنم رسيد. پدر شما در باره دكتر شريعتي چه فكر ميكردند و به سئوالاتي كه در باره دكتر از ايشان ميشد، چه پاسخي ميدادند؟
من خودم در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 به حسينيه ارشاد ميرفتم. آنجا را به عنوان يك پاتوق فكري پيدا كرده بودم. پاي سخنرانيهاي دكتر شريعتي هم مينشستم. آن موقع در دورة دبيرستان درس ميخواندم. يادم هست با دوچرخه از جنوب شهر خودم را به ايستگاه اتوبوس چالهرز، ميرساندم. پدر من نگران شده بود كه چطور اين قدر با حرارت دنبال اين قضيه ميروم؟ ايشان در عين حال در اين مسائل، بسيار فهيم بود و از طرفي تشخيص هم داده بود كه من خيلي هم خاليالذهن نيستم كه زود تحت تاثير حرفي قرار بگيرم؛ فقط گاهي از باب نصيحت ميگفت اين چيزي كه شريعتي گفته، حرف صحيحي نيست و با سند و مدرك به من نشان مي داد كه در نگاه اعتقادي ما چنين مطلبي موضوعيت ندارد.
جزو علماي مخالف سرسخت دكتر شريعتي نبودند؟
خير، اصولاً روش ايشان اين طور نبود. قبلاً هم با برخي از مخالفتها، از نوع مخالفتهائي كه با شريعتي ميشد، مواجه شده بودند. شايد بدانيد كه ايشان ابتدا توسط مرحوم آيتالله حاج شيخ محمدتقي بروجردي، به عنوان امام جماعت مسجد انتخاب شد، در حالي كه كاسب بود و با كت و شلوار رفت و آمد ميكرد. اين ماجرا در اوايل دهه 30 پيش آمد و يك عده ناراحت شدند كه چطور يك فرد غيرروحاني پيشنماز شده است و سخنراني هم ميكند. مرحوم حاج شيخ به ايشان اقتدا كرد تا به مامومين بفهماند كه به مرحوم ابوي اعتماد و اعتقاد دارد. البته بعدها دستخطي هم براي ايشان نوشت. بنابراين مرحوم ابوي، موج راهانداختنهاي اين شكلي را خوب ميشناخت و دوست نداشت. ميگفت بايد رفت و نشست و حرف زد و ديد كه ديگران چه ميگويند، البته بعداً ايشان محور روحانيون جنوب شهر شد. ايشان از بزرگان اجازاتي هم داشت و ديگران ميآمدند و امور شرعي خود را با ايشان هماهنگ ميكردند.
بعد از انقلاب، من برخي اخبار را به ايشان ميدادم. ايشان قبلا و در دوران نوجوانيام ارشاد كرده بود كه مراقب باش در اين دامها نيفتي. بعد از انقلاب ميديدم با آنكه نگاه منصفانهاي نسبت به مسائل دارد، برخي اطلاعات موثق را ندارد، ميرفتم اين اطلاعات را به ايشان ميدادم و ايشان با همان دستگاه انصاف و ترازش از اين توضيحات جديد استقبال ميكرد، رضوانالله عليه.
شما در چهار سال گذشته عملاً سكاندار بخش معظمي از مسائل فرهنگي كشور بوديد و طبعاً در جريان وضعيت فرهنگي كشور قرار داشتيد و در چهار سال اول رياست جمهوري آقاي احمدي نژاد، جامعه تا حدي با حساسيتهاي فرهنگي شما آشنا شد كه البته در سال آخر، اين حساسيتها و بهتر بگوئيم تفاوت نگاه شما با رئيس جمهور، تا حد زيادي علنيتر شد و در روزهاي آخر به اوج خود رسيد. شما با شناختي كه از وضعيت فرهنگي و شرائط كشور داريد، امكان بروز گروههاي فرقانگونه را چقدر ميبينيد؟ و اين گروهها با ظاهر هرچند مذهبي و متظاهر به بياعتنائي به مسائل سياسي، چقدر ميتوانند محمل سوءاستفاده جرياناتي شوند كه بعدها ميخواهند جريانات ساماندهي شدهاي چون حوادث بعد از انتخابات را در جامعه به راه بيندازند؟
البته من اعتقاد دارم كه جامعه ما بهمراتب رشد يافتهتر از جامعه اول انقلاب است. جوانان ما خيلي چيزها ميدانند كه ما در سن و سال آنها اين مقدار اطلاعات نداشتيم. اين مسئله مربوط ميشود به گسترده شدن سريع نظام اطلاع رساني و دستيابي به رسانههاي مدرن، ضمن اينكه خود اينها هم منشاء خطراتي هستند. به قول بقالها، سر تاس را كه در همه حبوبات و بقولات فرو ببري و همه را قاتي كني، جدا كردنش بسيار دشوار ميشود. اين نگراني وجود دارد، اما اطلاعات به شكل فراوان به همه ميرسد. وقتي آدم مطلع باشد، انحرافش كمتر ميشود و فقط بايد روي تصحيح اطلاعات كار كرد و روش درست اطلاعيابي را ياد داد، از اين جهت معتقدم جامعهاي كه از لحاظ تعليمي و تربيتي رو به تعالي ميرود، كمتر در معرض آسيبهائي از آن جنس است. از آن طرف چون مديريت جامعه بر مبناي شريعت است و دولت و حكومت، شأن خود را توسعه شريعت اسلامي ميبينند، اين آسيبپذيري كاهش پيدا ميكند.
اما از سوي ديگر و در درون چنين اتفاقي، وقتي شما علم دين را بلند كردهايد، هميشه جامعه استعداد ابتلا به آسيب و آفت انحراف ديني را دارد. وقتي دين رونق دارد، دكانداران دروغين هم كارشان رونق ميگيرد. آنها وقتي ميبينند دين توانسته اين همه دلها را متوجه خود كند، ميگويند من هم بروم و دستكم ده درصد اينها را جذب كنم!
يك روز در ايامي كه در كيهان بودم، يك نفر آمد و گفت من امام زمان هستم! بنده خدا خيلي هم بيسواد بود، ولي رسالت خودش را به ما ابلاغ كرد! فهميدم گرفتار است و پرسيدم: «چه مشكلي داري؟» گفت: «من كه گفتم امام زمان هستم!» گفتم: «ته دلت يك غمي داري. به من بگو، آن وقت به تو ايمان ميآورم!» گفت: «من تا چند وقت پيش سركار بودم و اخراجم كردند.» گفتم: «به همين دليل تصميم گرفتي امام زمان بشوي؟» گفت: «نه! اين مسئلهاش جداست.» گفتم: «اگر وساطت كنم سر كارت برگردي يا يك جايي برايت كار گير بياورم، دست از امام زمان بودن برميداري؟» گفت: «بله» البته من نتوانستم برايش كاري انجام بدهم، ولي جلال و جبروتش فرو ريخت! يك وقتي يكي از مسئولين قوه قضائيه ميگفت كه ما همين حالا بيش از 40 مدعي امام زمان بودن در زندان اوين داريم! كجا و كي اين ادعاها بالا ميگيرد؟ وقتي كه دين رونقي دارد، وگرنه وقتي در دينداري رونقي نباشد، طرف چرا بيايد و چنين ادعائي بكند؟ لذا ميبينيم كه استعداد و آمادگي اوليه جامعه ما قبول دين و عنصر آسماني است. اين نكته مثبتي است كه هيچ وقت نبايد به آن صدمه بزنيم.
بعضيها براي اينكه دكان آن خرافات و انحرافات را ببندند، ميآيند و با اصل دينداري ميجنگند. مثلاً فرقان ميگفت جن كه در قرآن آمده، يعني همان عنصر انقلابي است كه مخفيكاري ميكند! در مقابل آنها يك عدهاي هر روز بساط جن و جنگيري راه مياندازند. هم آن انحراف است و هم اين. كساني هستند كه تعريفشان از جن، چيزهائي عجيب و غريبي است. خداوند بسيار صريح و روشن فرموده كه همانطور كه من انسان را از خاك آفريدم، جن را هم از آتش آفريدم: «خلق الجان من مارج منالنار»، يعني جن هم موجوديتي دارد. اگر ما براي اينكه نميتوانيم جلوي ديگران بگوئيم كه جن موجودي است با چنين خصوصياتي، بيائيم بگوئيم جن موجودي است كه پنهان عمل ميكند! و مثلاً ميكروب يا عنصر انقلابي، جن هستند، چون پنهان عمل ميكنند؛ آن طرف هم ميآيد و اين تفكر انحرافي را جا مياندازد كه جنها با ما تعامل و هماهنگي ملموس دارند! از صبح زندگي را با جن شروع ميكنند، ميروند توي حمام و ميبينند جن سم دارد و بالا و پائين ميپرد و مجلس عروسي جنها بوده! هم تفكر اين جريان، بياعتقادي به دين را دامن ميزند و هم آن تفكر متهتك كه زيرآب هر مقوله غيرمحسوس و غيرمشهودي را ميزند، با غيب در ميافتد و كل مسائل غيبي را انكار ميكند. هر دوي اينها انحراف است، بنابراين مبلغان ديني به جاي اينكه تفسير خود بنياد از هستي و مسائل اعتقادي كنند، بايد تفاسيرشان متكي بر بديهياتي باشد كه مو لاي درز آنها نميرود، يعني وحي الهي و آئيني كه از ناحيه معصوم به ما رسيده، سيره پيامبر و ائمه معصومين و بيان و تقرير رويه زندگي آنها. به جاي اينكه ديني را اختراع كنيم كه خودمان ساخته و قبولش كردهايم و دلخواه ماست، بايد به اينها ارجاع كنيم.
من معتقدم ديگر چندان كسي دنبال اسلام التقاطي، مخصوصاً از نوع ماركسيستي آن نميرود. الان اسلامي در بورس است كه به ميل آدمها حكم كند. عمدتاً ميگويند من دلم ميخواهد اين طور باشد و يك نفر ميآيد و در مقام استنباط از اسلام، حكمي را صادر ميكند كه كار راحتتر شود. مثلا ميگويد: «براي توي مكلف در9 سالگي سخت است كه حكم خدا را اجرا كني؛ من به تو بخشيدم و برو از13سالگي شروع كن!» در حكم الله آمده كه دختر وقتي به 9 سالگي رسيد، كمكم اين تكاليف بر او واجب ميشود، ميگويد من ديدم به بچهها سخت ميگذرد، ميگويم بروند از 14،13 سالگي شروع كنند! تبعيت از اهواء به هر شكلي كه باشد، غلط است. حالا چون جامعه اين را ميپسندد، من بشوم عالمي كه بر اساس هواء مردم، حكم ميدهم. آن يكي بيايد و بگويد چون مردم بزن و بكوب و برقص را دوست دارند، من ميآيم و ميگويم چرا ميخواهيد جلوي خوشيهاي مردم را بگيريد؟ بگذاريد مردم خوش باشند، شاد باشند واباحهگري را در حوزه فرهنگ و برخلاف موازين ديني شايع ميكنم.
در حكومتي كه بر مبناي دين بر پا شده و دارد به نام نايب امام زمان(عج) حكومت ميكند، نميشود كه يك كسي از راه برسد و بگويد بگذاريد مردم خوش باشند. كسي مخالف خوشي نيست، ولي خوشيها بايد در چهارچوب اعتقادات باشند. خنده و گريه و سوگ و شادي ما بايد در چهارچوب دينمان باشد. ان اصلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله ربالعالمين. زندگي، مرگ، عبادت و غيرعبادت و معيشتمان اگر در راه خدا نباشد، همه لحظههاي ما بر گمراهي است، ولي اگر باشد، در لحظاتي كه كاسبي هم ميكنيم، داريم جهاد ميكنيم: الكاد لعيا له، كالمجاهد في سبيلالله. دستگاه فكري اسلامي، چهارچوب كاملاً به هم پيوستهاي است كه همه چيز سرجاي خودش هست. بعضيها ميآيند و به خواسته خودشان ميخواهند چيزهائي را بر آن بيفزايند و يا كم كنند. درست مثل ماشيني كه درست كار ميكند و بخواهيم پيچي را به زور در آن فرو كنيم، بديهي است كه ماشين از كار ميافتد. اين يك دستگاه كامل فكري و عملي است، نيازي ندارد كه چيزي به آن اضافه كنيم.
ریشه اندیشه های التقاطی بی سوادی است/ وقتی دینداری رونق دارد ادعاهای انحرافی بالا میگیرد
نظريه پردازان جامعهشناسي بر اين باورند كه بازكاوي زمينههاي اجتماعي يك رخداد، از بحث و فحص پيرامون آن رويداد، اهميتي بس افزونتر دارد. در واقع با شناخت دقيق فضائي كه در آن گروههاي فكري و سياسي سر بر ميآورند، مي توان به هويت واقعي آن نحلهها نزديك شد و از آنان شناختي منصفانه به كف آورد. در گفت و شنود حاضر، زمينههاي فرهنگي سياسي ظهور فرقان مورد بازبيني قرار گرفته و علل روي آوردن برخي از جوانان آن روزگار به ايدههاي فرقان گونه مرور شده است. محمدحسين صفار هرندي بهرغم آنكه بينش ديني مردم اين سامان را نسبت به دورة فرقان، گستردهتر و بارورتر ميداند، بر اين باور است هنگامي كه توليد فكر ديني توسط متوليان اصيل آن جدي گرفته نشود، احساس فقر فكري، برخي از جوانان مسلمان را به وامگيري از مكاتب بيگانه واميدارد؛ اين خطري است كه همواره بايد آن را جدي شمرد.
فرقان به عنوان يك گروه معارض با انديشه اصيل و نيز نظام اسلامي به تاريخ پيوسته است، اما جريانهاي فرقانگونه همواره وجود داشتهاند و در حال حاضر نيز با جرياناتي از اين دست، مواجه هستيم. به نظر شما افكار فرقانگونه معمولا چه تيپ از جوانان مذهبي را جذب ميكند؟
من معتقدم بستري كه منتهي به ظهور يك جريان انحرافي و يا يك جريان فكري و اعتقادي ميشود، مهمتر از خود آن جريان است، چون در آن بستر و شرايط ويژه آن، اين وقايع روي ميدهند و اگر در آينده هم بستر مشابهي فراهم گردد، لامحاله آن اتفاقات يا چيزي شبيه به آنها روي خواهند داد، لذا شناسائي زمينهها مهمتر است.
يكي از زمينههائي كه منجر به اين اتفاقات ميشود، فضا و محيط داخل كشور و نيز فضاي بينالمللي است. محيط اعتقادي سياسي آن دوره، متأثر از تفكر ماركسيستي و آن برهه، دورة بلوغ تفكر چپ در دهه 60 ميلادي و يا دهه 40 شمسي است. آثار اين تفكر روي محيطهاي اجتماعي ما، بهخصوص كساني كه بيشتر در معرض اين گونه انديشهها بودند، يعني دانشگاهيها كاملا مشهود بود. در دهه 40 جواناني كه اصطلاحاً كمي سر وگوششان ميجنبيد، اگر ميخواستند به سراغ مبارزه بروند، كاملاً متوجه ميشدند كه مبارزه، در چهارچوب حركت انقلابي متأثر از چپ تعريف شده است. معني اين سخن اين نيست كه جريان ديگري وجود نداشت. مخصوصا بعد از 15 خرداد كه امام جلوه جانانهاي داشت، مبارزه از انحصار جريانات ماركسيستي در آمد و تفكر انقلابي اسلامي به عنوان رقيب، در موازات تفكر انقلابي چپ حركت خود را آغاز كرد. با اين همه در آن روزها، حتي در ميان بچه مسلمانها هم يك جور خودباختگي در برابر جريان انقلابي چپ وجود داشت. همان معدود دانشگاههائي كه در تهران و مراكز بعضي استانها بودند- چون آن روزها تعداد دانشگاهها از انگشتان دست تجاوز نميكردـ عمدتا در تسخير جريان چپ بود و آنها اين تفكر را جا انداخته بودند كه علم مبارزه و انقلابيگري مساوي است با سوسياليسم و ماركسيسم و اگر كسي ميخواهد مبارزه كند، حداقل بايد كليات ماركسيسم را بلد باشد و به تحقيق در باره آن روي بياورد.
وقتي دانشجو وارد چنين محيطي ميشد، به دليل خاليالذهن بودن از اطلاعات ديني قوي، تحت تأثير حرفهاي پرجاذبه و پرطمطراق جريان چپ قرار ميگرفت كه از عدالتخواهي و برخورد دو دو تا چهارتا و به اصطلاح تعقلي ماركسيسم، داد سخن ميدادند. براي چنين فردي، اصول ديالكتيك توضيح داده ميشد و اينكه رابطه منظمي بين حوادث جهان وجود دارد و سرانجام او به اين نتيجه ميرسيد كه به فرمولي دست پيدا كرده كه با آن ميتواند همه مسائل دنيا را بفهمد و تحليل كند!
بهصراحت بايد گفت پيشدرآمد اين ماجرا، بيسوادي است! يعني ما بچه مسلمانهاي جغرافيائي و شناسنامهاي هستيم. خوشبختانه بعد از انقلاب، به دليل اينكه حكومت، مروج و مبلّغ دين است، اطلاعات ديني مردم به صورت عام، بالا رفته است. ممكن است آن موقع خواصي بودند كه اطلاعات مذهبي بيشتر و عميقتري داشتند، ولي الان اين اطلاعات در سطح جامعه، شايعتر است، يعني عامه مردم حداقلي از اطلاعات ديني را دارند. آن موقع فرد، با هويت مسلماني شناسنامهاي خود وارد دانشگاه ميشد و در همان مرحله اول، در اين دامها كه از قبل آماده بودند، مي افتاد. آن روزها بهمحض اينكه وارد دانشگاه ميشديد، افرادي بودند كه ميآمدند و ميپرسيدند: «در كدام مدرسه بودهاي؟ معدلت چند است؟» و بهتدريج منظور اصليشان را رو ميكردند كه اگر ميخواهي به تو كمك بشود، ما هستيم و كمكت ميكنيم و راه را به تو نشان ميدهيم. بعد هم ميپرسيدند كه فلان كتاب را خواندهاي؟ من اين كتاب را دارم و به تو ميدهم و بعد كتابهاي ابتدائي ماركسيسم را به او ميدادند، از جمله: «چگونه انسان غول شد؟» كه ظاهر جذابي هم داشت. بعد هم كتابهاي ديگري از اين سنخ را در اختيار فرد ميگذاشتند. اين تنها به دانشگاه هم منحصر نمي شد، بلكه بخش عمده فعاليتهاي اجتماعي هم دست ماركسيستها بود.
از دهه اول 50 است كه بچه مسلمانها بهتدريج هويت مستقلي از جريان چپ پيدا ميكنند. انصافاً بايد بگوئيم نقش شهيد مطهري، دكتر شريعتي و چهرههاي ديگري در حسينيه ارشاد، به عنوان پاتوق بچه مسلمانهاي انقلابي، قابل انكار نيست. آنها به جوانان مسلمان اعتماد به نفس و هويت اجتماعي دادند. اين نقش، بسيار برجسته است و بدون ترديد اين برهه را نميشود از تاريخ تحولات 40 سال اخير كشور حذف و بدون آن رويدادهاي بعدي را تحليل كرد، يعني اگر اين مقطع را حذف كنيم، تحليل ما قطعاً نقص خواهد داشت. نقش حسينيه ارشاد بسيار برجسته و تأثير آن مبنائي است.
با اين همه سايه بختكوار انديشههاي ماركسيستي، روي همين بچه مسلمانهائي هم كه آمده بودند تا هويت مستقلي را براي خود تعريف كنند و ميگفتند ما چرا بايد زير بليت كمونيستها باشيم، افتاد و اين جوانها در مواردي احساس كردند براي اينكه جلوي ماركسيستها كم نياورند، بايد اداي آنها را در بياورند! مرحوم استاد مطهري يك زماني متوجه شد كه فضاي ماترياليستي حاكم بر اذهان، بدجوري دارد دمار از روزگار دانشجويان و نيز جوانان كوچه و بازار ما در ميآورد، اينها دارند دين را آميخته با حشو و زوائدي ميكنند كه شبيه به دين خرافهآلود گذشته است. قبلاً برخي از معارف و مظاهر ديني با خرافات و موهومات در آميخته و حالا با حشو و زوائد ماركسيستي مخلوط شده بود؛ همان چيزي كه بعدها از آن تعبير به تفكر التقاطي ديني شد.
به نظر من در اين دوره، فقدان يا كمبود كساني كه اشراف كافي به انديشه مقابل و تسلط كامل بر مباني انديشه ديني داشته باشند، آسيبهاي جدي به بار آورد. كساني را داشتيم كه انديشه ماركسيسم را خوب ميشناختند، اما خودشان دين و ايمان درستي نداشتند. افرادي هم بودند كه اسلام سنتي را خوب شناخته بودند، ولي نسبت آن را با مسائلي كه ذهن جوان امروزي را مشغول ميكند، نميدانستند، لذا اسلام به عنوان يك ايدئولوژي، هنوز درست دراذهان جايگير نشده بود و صرفاً نوعي ارتباط قلبي مؤمن با خدا و تنظيمكننده زندگي فردي تلقي ميشد.
از اين دوره، تحت هدايتهاي امام ، تربيت نسلي از طلاب جوان آغاز شد كه بايد به عنوان ايدئولوگهاي مذهبي، اين خلاء را پر ميكردند و از اسلام به عنوان راهنماي زندگي و جرياني كه ميتواند براي اداره جامعه، دستورالعمل داشته باشد، حرف ميزدند. امام در سال 48 بحث حكومت اسلامي را به عنوان درس مطرح ميكنند و تأثير اين رويكرد بهتدريج آشكار ميشود.
جريانات فرقانگونه در هر زمان، خود را به جريان فكري مسلط پيوند ميزنند. آن روز به ماركسيسم و امروز به ليبراليسم؛ اين شيوة شناختهشدهاي است. تنها كسي كه به شكل جدي از ابتدا با جريان فرقان برخورد كرد، مرحوم شهيد مطهري بودند و ديگران به دلائل گوناگون از روياروئي با آن شانه خالي ميكردند. آيا تسامح با گروههاي فرقانگونه منجر به تشديد يارگيري آنها و تخريب هويت نسل جوان نميشود؟ آيا تسامح متوليان فكري و فرهنگي نهايتاً منجر به اتحاد اين نوع جريانات با هم و ضربههاي جبرانناپذير منتهي نخواهد شد؟
شما در اين بحث خيلي پيش آمديد و وارد نتيجهگيري نهائي شديد، درحالي كه به نظر من اگر همان آغاز جريان را دقيقا تحليل كنيم، بسياري از مسائل روشن ميشوند. من معتقدم هنگامي كه جامعه، بهويژه عدهاي از بچه مسلمانهاي انقلابي، تشنه دريافت فرمولهائي هستند كه با استفاده از آنها ميخواهند در مقابل رقيب كم نياورند و بگويند مانيفست ما هم اين است و در اين طرف، دنبال مانيفست ميگردد و آن را پيدا نميكند و دچار احساس كمبود ميشود و تصميم ميگيرد از روي دست آنها يك چيزي بنويسد كه شرمنده نباشد! جزوة شناخت حنيفنژاد به نظر من محصول اين نوع تفكر است كه وقتي آن طرفيها مانيفست دارند، خوب است كه ما هم يك مانيفست بنويسيم!
شهيد اول فرقانيها...
فرقان كه ظهورش مال بعدهاست، با اين همه آنها هم معتقد بودند در اين راه، پيشگاماني دارند، از جمله سران مجاهدين خلق كه در سال 44 از نهضت آزادي منشعب شدند و پاي درسهاي قرآن مرحوم آقاي طالقاني مينشستند. البته اين تعريضي به تفسير قرآن آقاي طالقاني نيست، محيط به گونهاي بود كه آدمهائي كه دنبال حرفهاي جديد بودند، از درسهاي ايشان استفاده ميكردند.
فرقانيها اساساً قصد نداشتند كار عملياتي بكنند، يعني فرقان فقط كار مطالعاتي ميكرد و جلساتي به سبك هيئت ميگذاشت، منتهي بحث من در موضوع قبلي است كه شما ميپرسيد چرا ديگر علما و مبارزين، از هر گروه و دستهاي نميآيند در اين قضيه دخالت كنند و فقط آقاي مطهري است كه اعتراض و انتقاد ميكند، پاسخ من اين است كه اگر موضوع آن گونه كه براي مرحوم مطهري روشن بود، براي آنها هم روشن شده بود، يعني روح قضيه را به همان دقت دريافت كرده بودند، قاعدتاً آنها هم همين كار را ميكردند. خيلي از آنها مبارز و زندان رفته و اهل خطر كردن بودند.
يعني ماهيت اين جريان مثلاً براي چهرهاي مانند شهيد بهشتي يا ديگراني از سنخ ايشان معلوم نشده بود؟ ميدانيد كه ايشان در اين زمينه چندان با شهيد مطهري همراه نبودند.
مرحوم آقاي بهشتي، خود حضرت آقا، آقاي هاشمي، مرحوم آقاي باهنر، هركدام براي خودشان مسيري را تعريف كرده بودند و در قالب همان مسير تعريفشده جلو ميرفتند. براي آنها اين موضوع به اندازه آقاي مطهري حياتي نشده بود. مثلا حضرت آقا در مشهد، درسهائي داشتند و شاگرداني را ميپروراندند كه در چهارچوب نگاه دقيق تفسيري ايشان، تاريخ اسلام و تاريخ ائمه(ع) را ميآموختند. مرحوم آقاي مطهري در دانشگاه تهران تدريس ميكرد و همزمان، در كلاس بغلي ايشان، آريانپور و پورداوود درس ميدادند! اينها ميآمدند و مباني ديني را آشكارا زير سئوال ميبردند. دانشجويان آنها ميآمدند و در راهرو با مرحوم مطهري چالش و گاهي هم نسبت به ايشان فحاشي ميكردند! اين چالش براي مرحوم مطهري ملموستر از ديگران بود، چون عرصه فعاليت آنها متفاوت بود و چندان مستقيم وارد اين نوع چالشها نشده بودند.
حتي در حسينيه ارشاد، خود مرحوم مطهري بود كه دكتر شريعتي را دعوت كرد، ولي وقتي بهتدريج متوجه شد كه انگار دارد مسير فعاليتهاي آنجا عوض ميشود، هم در مباحث دكتر و هم در مديريت حسينيه، انحراف به وجود آمده، لذا به ميدان آمد كه اين وضعيت را اصلاح كند، ولي جريان مقابل غلبه كرد؛ ايشان هم قهر كرد و بيرون آمد. هيچ كسي مثل ايشان زخم اين ماجراها را نخورده و از نزديك، عمق مسئله را لمس نكرده بود، از اين رو ايشان زودتر از بقيه، شستش خبردار شد و تلاش كرد كه يك نهضت افشاگري عليه اين جريان انحرافي راه بيندازد.
ديگران هم بهتدريج اين قضيه را فهميدند، ولي چرا براي ورود به اين عرصه احتياط ميكردند؟ نوعي تشخيص و ترجيح مصلحت و ملاحظه بود. مصلحتسنجي مانع از اين شده بود كه برخي از اين بزرگان با اينكه ميدانستند موضوع چيست، وارد اين مصاف بشوند. آنها چنين استدلال ميكردند كه بايد شرايطي كه اين جوانان را به اينجا كشانده كه به يك جريان منحرف گرايش پيدا ميكنند، تغيير كند. اگر محيط تغيير نكند و ما مستقيما به جنگ چنين جرياني برويم، ممكن است باعث سوءاستفاده رژيم شود، يعني ساواك آن را مستمسك قرار بدهد و به جاي جنگ انقلابيون با رژيم، جنگ آنها با يكديگر، تحت عنوان دعواي مسلمانها و ماركسيستها راه بيفتد، درحالي كه موضوع اصلي جامعه، مبارزه با رژيم شاه بود و چنين مواجههاي، موضوع اصلي را تحتالشاع قرار ميداد و لذا چنين احتياطي ميكردند.
اينكه كداميك از آنها در اين ماجرا حق داشتند، من الان نميتوانم قضاوت كنم و ميگويم اگر كسي ميخواهد قضاوتي كند، بايد خود را در بحبوحه ماجرا قرار بدهد و ببيند كه مثلا اگر در آن شرايط، شهيد بهشتي به چنين عرصهاي ورود نكرد، آيا از سر آسايشطلبي بود يا مصلحتانديشي؟ مصلحتي كه به شكلي متفاوت براي مرحوم مطهري مطرح بود. در اينجا دو نوع مصلحتسنجي در مقابل يكديگر قرار گرفته بودند. البته من ميگويم هر دو حق داشتند.
ادراك اوليه جوان از هر مطلبي روي تفكرات بعدي او در آن زمينه، تأثير تعيينكننده دارد، يعني اگر در كودكي و سپس جواني مطلبي را بشنود، بعدها بعيد است كه حتي با شنيدن خلاف آن از يك منبع معتبر هم تغييري در تفكر خود بدهد. تعصب اعضاي گروه فرقان از همين سنخ بود كه هيچ منطقي را نميپذيرفتند و برخلاف مجاهدين، توبه تاكتيكي هم نميكردند و حاضر بودند به خاطر عقايدشان بميرند؛ لذا قرار دادن نسل جوان در معرض چنين افكاري ميتواند آسيبهاي جدي در پي داشته باشد و بيتفاوتي در چنين شرايطي در واقع كمك به بسط يك جريان انحرافي است.
قطعاً بيتفاوتي نسبت به اين جريانات، جرم و گناه است. سخن من اين است كه بيتفاوتي نبوده، بلكه مصلحتانديشي بوده. اولا فرقان يك گروه محفلي بود و اين طور نبود كه يك جريان عام و شايع باشد. جلساتي به اسم قرائت و تفسير قرآن داشتند. خود من هيچ وقت به جلسات اينها نرفتم، ولي برادرم حاج حميد مدتها به جلساتشان ميرفت، البته بعد از مدتي متوجه شد كه لاطائلات اينها چندان با دين سازگار نيست. خاصيت جريان محفلي اين است كه به اين زوديها نميتواند ذهنها را متوجه خود كند. مرحوم استاد مطهري نه از مقطع فرقان كه پيش از آن و در جريان مجاهدين خلق و خود حسينيه ارشاد، در درگيريهائي كه با دكتر شريعتي بر سر موضوعاتي چون توصيفاتش در كتاب «حسين: وارث آدم» پيدا ميكند و ميگويد كه اين يك روضه ماركسيستي است، اين كشمكش ذهني را آغاز كرده بود، اما براي ديگران اين شرايط فراهم نشد.
مرحوم شهيد بهشتي در دهه 40، دورهاي را خارج از كشور بود و در چهارچوب ديگري به تربيت شاگردان پرداخت. از ديد بعضيها ايشان اتهامات ديگري داشت، اما شخصيتهائي كه در داخل كشور بودند و مواضعشان كاملا انقلابي بود، در اين جريان موضع مرحوم مطهري را نگرفتند. علت اين بود كه حوادثي كه براي مرحوم مطهري اتفاق افتاده بود، براي آنها پيش نيامده بود كه حساسيتي به آن درجه پيدا كنند.
البته ميتوانيم بگوئيم تيزبينيهاي خاص يك انسان و علائق شخصي او هم ميتوانست مؤثر باشد. مرحوم آقاي مطهري هميشه علاقه جدي و سنگيني به فلسفه اسلامي داشت و ذهن جوّال ايشان در مباحث فلسفي، به او كمك ميكرد كه آيندهخواني كند! مثلاً برداشتي كه ايشان در مورد شعار مجاهدين خلق داشت كه ميگفتند به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران، با ديگران متفاوت بود. ايشان ميگفت اين شرك است. ما، يعني كساني كه اعتقاد عميق اسلامي داشتيم و حاضر هم نبوديم در جائي متهم به شرك بشويم، اين حساسيت را نداشتيم و مسامحتاً ميگفتيم خلق قهرمان ايران، يعني همان خلق مسلماني كه دنبال خدا هستند. يعني «واو» رابه معناي در عرض خدا بودن نميگرفتيم، بلكه به معناي در طول او بودن محسوب ميكرديم. آدمهائي مانند مرحوم مطهري هستند كه ميفهمند در اينجا داريم به خلق باج ميدهيم و روزي ميرسد كه بايد بين خلق و خدا يكي را انتخاب كنيم و نميشود هم خدا را بخواهيم و هم خرما را! ايشان حتي نسبت به تعابير و كلمات هم حساسيت نشان ميدادند.
وقتي ايشان اين مطالب را ميگفت، خيليهاي ديگر رد نميكردند، منتهي ميگفتند نبايد با درگير شدن با اين جريان، جبهه جديدي را باز كنيم. يك عده ديگر هم ميگفتند فرد با ورود در اين ماجرا هو ميشود و اين وضعيت، تأثير عملي روي مبارزه ميگذارد.
اخيراً به يكي از بزرگان گفته بودند كه چرا فلاني را نصيحت نميكنيد؟ گفته بودند بيشتر از اين جا ندارد، چون تا الان به حرفهاي من گوش داده، از اين بيشتر بگويم، همين مقدار نفوذ را هم نميتوانم روي او داشته باشم. آن موقع هم بعضيها ميگفتند دكتر شريعتي هنوز كه به ما ميرسد، دستي به نشانه همراهي و احترام تكان ميدهد. اگر بخواهيم هر روز به او پيله كنيم، اين وضعيت به هم ميريزد. به نظرم حضرت امام هم در اوايل انقلاب همين موضع را گرفتند، يعني وقتي بحث روشنفكر و حوزوي مطرح شد كه ميتوانست به عنوان يك مانع نگذارد بچه مسلمانهاي حوزه و دانشگاه وحدت داشته باشند، امام فرمودند راجع به اين مباحث حرفي زده نشود. من معتقدم اين مصلحتانديشي در بسياري از بزرگان ديگر هم بوده است.
يك عده هم كساني بودند كه اصلاً متوجه موضوع نمي شدند و چنين برداشتي نداشتند؛ حتي نسبت به اين جريان، خوشبيني مفرط هم داشتند! عدهاي هم بودند كه اساساً انقلابي نبودند، يعني از اسلامي حرف ميزدند كه كاري به مسائل اجتماعي نداشت. اينها در آن دوران به ولايتيها معروف بودند و تنها مسئلهشان ولايت ائمه معصومين(ع) بود. به دليل اين چندگانگيها بود كه بخشي از انقلابيون نگران بودند كه اگر در دل مبارزه، تضاد با رژيم را تبديل به تضاد ايدئولوژي اسلامي و ماركسيستي كنيم، وسيلهاي براي شادماني رژيم فراهم ميشود.
ما در اينجا صحبت از قاعدين نميكنيم، بلكه از مجاهدين، يعني كساني كه در عرصه جهاد وارد شدند، صحبت ميكنيم. يكي مثل آقاي مطهري اين طور تشخيص داد كه همه همّ و غمّ خود را روي جهاد و سالمسازي فكري بگذارد، يكي هم مثل دكتر شريعتي جوانهائي را كه ممكن بود طعمه جريانهاي ماركسيستي شوند، جمع ميكرد و به آنها چيزهائي را ياد ميداد و كارش هم نفي ماركسيسم نبود، بلكه اسلامي را به آنها ياد ميداد كه در برابر تفكر ماركسيستي مسلحشان ميكرد و واكسينه ميشدند. اين هم راهي بود.
شواهد نشان ميدهد كه امام در مقام ايفاي نقش رهبري، معمولا سعي ميكردند همه گروهها را نگه دارند، اما در مقام ارجاع فكري، در همان سالها هر كسي از مبارزين كه ميتوانست خود را به نجف برساند و در بارة مسائل فكري از امام استفسار كند، ايشان او را به آقاي مطهري ارجاع ميدادند. ايشان هم نسبت به اين گونه مسائل حساسيت داشتند، منتهي ابراز نميكردند.
اين ماجرا مربوط به سال 54 به بعد است كه سازمان مجاهدين تغيير ايدئولوژي داد. اين سازمان تا آن زمان به نوعي از سهم امام هم استفاده ميكرد. البته امام از سال 51 نسبت به كارهاي اينها بدبين بودند. تراب حقشناس و حسين روحاني به نجف رفتند و براي امام توضيح دادند كه چه ميگويند و حرفشان چيست. امام فرمودند اينها سه هفته آمدند و هر روز براي من قرآن و نهجالبلاغه خواندند! من گفتم اين حرفها راه به جائي نخواهد برد، برويد و موفق هم نميشويد. اين تيزبيني و در خشت خام ديدن و نگاه حكيمانه امام چيزي است كه مرحوم آقاي مطهري هم بعدها به آن رسيد، در حالي كه مرحوم آقاي طالقاني نرسيد. مرحوم آقاي طالقاني در توصيف اينها به امام نامه نوشت كه: «انهم فتيه آمنوا بربهم و زدناهم هدي»، در حالي كه اينها ماركسيست شده بودند. آقاي منتظري هم اين جور فكر ميكرد، در حالي كه مرحوم آقاي مطهري متوجه شده بود و به امام هم گزارش ميداد كه در داخل، چنين انحرافاتي شروع شده است. امام هم به حرفهاي ايشان صحه ميگذاشتند و همه را به آقاي مطهري ارجاع ميدادند.
آيا شما تأكيد فرقانيها را بر بهرهگيري از افكار دكتر شريعتي صادقانه ميدانيد يا منافقانه؟
وقتي به تركيب اينها نگاه ميكنيد، به قول شيرازيها يك مشت جك و جوان بودند و بزرگترينشان كه گودرزي باشد، در آخر عمر 26، 27 سال بيشتر نداشت، وگرنه بقيه در سنين سالهاي اول دانشگاه بودند. نظر من اين است كه با قطع و يقين نميشود گفت كه اينها از اولي كه آمدند، دنبال افساد و انحراف بودند. انحراف از يك جائي شروع ميشود. انحراف در اول مثل يك زاويه بسته است. اضلاع زاويه در ابتداي امر خيلي به هم نزديكند، ولي هرچه ميگذرد از هم دورتر ميشوند. انحرافات فكري غالباً اين طورند. ممكن است شيطاني كه بنيان يك انديشه باطل را ميگذارد، سنجيده اين كار را انجام بدهد، اما آدمهائي كه در آن مسير ميآيند، اين طور نباشند. من بسياري از افرادي را كه عضو گروهكها بودند و بعداً اعدام شدند، ميشناختم. از همين گروه فرقان، يكي از افرادي كه اعدام شد و الان اسمش يادم نيست، در دوران دانشجوئي، امام جماعت دانشگاه ما بود! نه اينكه ما در انتخاب او اشتباه كرده باشيم، بلكه اساساً جنس مسلماني داشت. اينطور نبود كه هويت خبيث خود را پنهان كرده باشد. واقعاً مسلمان بود. تدريجاً در آن وادي افتاد و البته وقتي افتاد، ديگر نورانيت قبلي در او ديده نميشد و چيز ديگري شده بود، ولي نه اينكه از ابتدا چنين فردي بوده باشد. بعضي از منافقيني كه جنايتهاي بسيار بزرگي را مرتكب شدند، متعلق به خانوادههاي مذهبي بودند و حتي پدر و مادرهاي انقلابي طرفدار نهضت امام داشتند و در وقايع نهضت، استخوان تركانده بودند. اين عده در چنين خانههائي بزرگ شده و رفقاي خود ما بودند. در مدرسه دوستان صميمي بوديم، ارتباطات خانوادگي داشتيم. بعد يكيشان تبديل شد به آدمي كه بچههاي كميته را به خانه تيمي برد و پوست سر آنها را كند! اتفاقا نسل جوان ما اگر ماجرا را به اين شكل ببيند، بيشتر تكان ميخورد كه هر يك از ما بالقوه مستعد تبديل شدن به چنين اهريمني هستيم و اگر دستمان را به جاي محكمي بند نكنيم، هر يك از ما ميتوانيم طعمه چنين راه پليدي بشويم.
به نظر شما انديشه شريعتي ميتواند پروراننده افرادي چون گروه فرقان باشد يا نه؟
ما در دينمان و از قول بزرگمانمان اين را داريم كه فرآورده فكري مثل فرآورده خوراكي است. ما هر فرآوردهاي را در هر موقعيتي نميتوانيم بخوريم. مثلاً وقتي به قول عوام مزاجي سرد است، اگر زيادي هندوانه بخورد، به هم ميريزد. كسي هم هست كه اگر فلان خوراك گرم را بخورد، همه بدنش كهير ميزند و بيرون ميريزد. آن غذا كه مشكل نداشته، بلكه اين فرد مستعد دريافتش نبوده است. خوراك فكري هم همين طور است. بعضي از خوراكهاي فكري را وقتي به كسي ميدهيد كه استعداد قبولش را ندارد، او را به هم ميريزيد، لذا معصوم(ع) فرمودند حق نداري پاي هر منبري بنشيني. امام صادق(ع) به بعضي از شاگردانشان ميفرمودند حق نداريد پاي درس فلان كس برويد؛ اما در عين حال، چند تا شاگرد خاص داشتند و به آنها ميفرمودند شما حتما به همان درس برويد و با مدرس آن بحث هم بكنيد.
در اينكه بعضي از مطالب دكتر شريعتي آميخته به مسائلي است كه بنياد ديني ندارد و به لحاظ فكري اعوجاج مبنائي دارد، ترديدي نيست. بخشي از حرفهاي دكتر به اين دليل، محكوم است. اين چيزي است كه خود دكتر هم به آن رسيد و لذا به آقاي حكيمي آن وصيتي را گفت كه همه ميدانند. مرحوم استاد مطهري و مهندس بازرگان، بعد از وفات دكتر شريعتي اطلاعيهاي دادند و در آن گفتند كه مسلماً دكتر اشتباهاتي داشت، يعني موضوع آن قدر بيّن بود كه حتي اين بزرگان هم در آن موقعيت، مجبور به ذكرش شدند، چون نميشد حرفهاي دكتر شريعتي را دربست قبول كرد، برخي از آنها بنيان سست اعتقادي داشت يا ضد تفكر ديني ما بود. ظاهرش اسلامشناسي، ولي باطنش جامعهشناسي از منظر تفكر روشنفكرانه بود.
در آن مقطع، مطالب دكتر شريعتي با اين خصوصيات، در اختيار كساني قرار گرفت كه هنوز ساخته نشده و مسائل اوليه دينشان را هم بلد نبودند. بعضي از اين مطالب براي چنين افرادي بسيار مضر بود. نام كتاب هم اسلامشناسي بود و لذا چنين فردي ميگفت عين آن را بر ميدارم و خودم را مسلح به تفكر اسلامي ميكنم. اينكه ميگويند: «فلاني در قله اسلامشناسي نشسته!» و ديگران را به او ارجاع ميدهند، خيلي حرف بزرگي است. كدام اسلامشناس؟ تفكر اسلامي منابع و اصولي دارد. وقتي كسي هيچ يك از اين راهها را طي نكرده، اگر بخواهند او را به عنوان يك مرجع اسلامشناسي بپذيرند، سر از فرقان در ميآورند، ولي اگر به عنوان يك منبع مطالعاتي درنظر گرفته شود، مسئله متفاوت خواهد بود. من كتاب ماركس يا فلان رمان را هم ميخوانم. يكي از هنرهاي حضرت امام اين بود كه كتابهاي مختلف را ميخواندند. خودشان ميگفتند كه من رمان شوهر آهوخانم محمد افغاني را خواندهام. الان هم واقعاً چيزي نيست كه در دائره مطالعات حضرت آقا نگنجد و از آن بهره لازم را نگيرند. ما نميتوانيم بگوئيم يك متن، بستر گمراهي اينها شده. ميتوانيم بگوئيم فكر مشكلداري در زمين غير مستعدي قرار گرفته و تبديل به چنين چيزي شده، وگرنه خيليها آن كتابها را خواندند و فرقاني هم نشدند، بلكه برعكس مريد صد در صد امام شدند. خيليها همان حرفها را خواندند و با دكتر شريعتي برخورد انتقادي كردند، براي اينكه يك بنيه قوي اعتقادي داشتند و در خانههائي بزرگ شده بودند كه روي مباني اعتقاديشان كار شده بود.
يك سئوال شخصي به ذهنم رسيد. پدر شما در باره دكتر شريعتي چه فكر ميكردند و به سئوالاتي كه در باره دكتر از ايشان ميشد، چه پاسخي ميدادند؟
من خودم در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50 به حسينيه ارشاد ميرفتم. آنجا را به عنوان يك پاتوق فكري پيدا كرده بودم. پاي سخنرانيهاي دكتر شريعتي هم مينشستم. آن موقع در دورة دبيرستان درس ميخواندم. يادم هست با دوچرخه از جنوب شهر خودم را به ايستگاه اتوبوس چالهرز، ميرساندم. پدر من نگران شده بود كه چطور اين قدر با حرارت دنبال اين قضيه ميروم؟ ايشان در عين حال در اين مسائل، بسيار فهيم بود و از طرفي تشخيص هم داده بود كه من خيلي هم خاليالذهن نيستم كه زود تحت تاثير حرفي قرار بگيرم؛ فقط گاهي از باب نصيحت ميگفت اين چيزي كه شريعتي گفته، حرف صحيحي نيست و با سند و مدرك به من نشان مي داد كه در نگاه اعتقادي ما چنين مطلبي موضوعيت ندارد.
جزو علماي مخالف سرسخت دكتر شريعتي نبودند؟
خير، اصولاً روش ايشان اين طور نبود. قبلاً هم با برخي از مخالفتها، از نوع مخالفتهائي كه با شريعتي ميشد، مواجه شده بودند. شايد بدانيد كه ايشان ابتدا توسط مرحوم آيتالله حاج شيخ محمدتقي بروجردي، به عنوان امام جماعت مسجد انتخاب شد، در حالي كه كاسب بود و با كت و شلوار رفت و آمد ميكرد. اين ماجرا در اوايل دهه 30 پيش آمد و يك عده ناراحت شدند كه چطور يك فرد غيرروحاني پيشنماز شده است و سخنراني هم ميكند. مرحوم حاج شيخ به ايشان اقتدا كرد تا به مامومين بفهماند كه به مرحوم ابوي اعتماد و اعتقاد دارد. البته بعدها دستخطي هم براي ايشان نوشت. بنابراين مرحوم ابوي، موج راهانداختنهاي اين شكلي را خوب ميشناخت و دوست نداشت. ميگفت بايد رفت و نشست و حرف زد و ديد كه ديگران چه ميگويند، البته بعداً ايشان محور روحانيون جنوب شهر شد. ايشان از بزرگان اجازاتي هم داشت و ديگران ميآمدند و امور شرعي خود را با ايشان هماهنگ ميكردند.
بعد از انقلاب، من برخي اخبار را به ايشان ميدادم. ايشان قبلا و در دوران نوجوانيام ارشاد كرده بود كه مراقب باش در اين دامها نيفتي. بعد از انقلاب ميديدم با آنكه نگاه منصفانهاي نسبت به مسائل دارد، برخي اطلاعات موثق را ندارد، ميرفتم اين اطلاعات را به ايشان ميدادم و ايشان با همان دستگاه انصاف و ترازش از اين توضيحات جديد استقبال ميكرد، رضوانالله عليه.
شما در چهار سال گذشته عملاً سكاندار بخش معظمي از مسائل فرهنگي كشور بوديد و طبعاً در جريان وضعيت فرهنگي كشور قرار داشتيد و در چهار سال اول رياست جمهوري آقاي احمدي نژاد، جامعه تا حدي با حساسيتهاي فرهنگي شما آشنا شد كه البته در سال آخر، اين حساسيتها و بهتر بگوئيم تفاوت نگاه شما با رئيس جمهور، تا حد زيادي علنيتر شد و در روزهاي آخر به اوج خود رسيد. شما با شناختي كه از وضعيت فرهنگي و شرائط كشور داريد، امكان بروز گروههاي فرقانگونه را چقدر ميبينيد؟ و اين گروهها با ظاهر هرچند مذهبي و متظاهر به بياعتنائي به مسائل سياسي، چقدر ميتوانند محمل سوءاستفاده جرياناتي شوند كه بعدها ميخواهند جريانات ساماندهي شدهاي چون حوادث بعد از انتخابات را در جامعه به راه بيندازند؟
البته من اعتقاد دارم كه جامعه ما بهمراتب رشد يافتهتر از جامعه اول انقلاب است. جوانان ما خيلي چيزها ميدانند كه ما در سن و سال آنها اين مقدار اطلاعات نداشتيم. اين مسئله مربوط ميشود به گسترده شدن سريع نظام اطلاع رساني و دستيابي به رسانههاي مدرن، ضمن اينكه خود اينها هم منشاء خطراتي هستند. به قول بقالها، سر تاس را كه در همه حبوبات و بقولات فرو ببري و همه را قاتي كني، جدا كردنش بسيار دشوار ميشود. اين نگراني وجود دارد، اما اطلاعات به شكل فراوان به همه ميرسد. وقتي آدم مطلع باشد، انحرافش كمتر ميشود و فقط بايد روي تصحيح اطلاعات كار كرد و روش درست اطلاعيابي را ياد داد، از اين جهت معتقدم جامعهاي كه از لحاظ تعليمي و تربيتي رو به تعالي ميرود، كمتر در معرض آسيبهائي از آن جنس است. از آن طرف چون مديريت جامعه بر مبناي شريعت است و دولت و حكومت، شأن خود را توسعه شريعت اسلامي ميبينند، اين آسيبپذيري كاهش پيدا ميكند.
اما از سوي ديگر و در درون چنين اتفاقي، وقتي شما علم دين را بلند كردهايد، هميشه جامعه استعداد ابتلا به آسيب و آفت انحراف ديني را دارد. وقتي دين رونق دارد، دكانداران دروغين هم كارشان رونق ميگيرد. آنها وقتي ميبينند دين توانسته اين همه دلها را متوجه خود كند، ميگويند من هم بروم و دستكم ده درصد اينها را جذب كنم!
يك روز در ايامي كه در كيهان بودم، يك نفر آمد و گفت من امام زمان هستم! بنده خدا خيلي هم بيسواد بود، ولي رسالت خودش را به ما ابلاغ كرد! فهميدم گرفتار است و پرسيدم: «چه مشكلي داري؟» گفت: «من كه گفتم امام زمان هستم!» گفتم: «ته دلت يك غمي داري. به من بگو، آن وقت به تو ايمان ميآورم!» گفت: «من تا چند وقت پيش سركار بودم و اخراجم كردند.» گفتم: «به همين دليل تصميم گرفتي امام زمان بشوي؟» گفت: «نه! اين مسئلهاش جداست.» گفتم: «اگر وساطت كنم سر كارت برگردي يا يك جايي برايت كار گير بياورم، دست از امام زمان بودن برميداري؟» گفت: «بله» البته من نتوانستم برايش كاري انجام بدهم، ولي جلال و جبروتش فرو ريخت! يك وقتي يكي از مسئولين قوه قضائيه ميگفت كه ما همين حالا بيش از 40 مدعي امام زمان بودن در زندان اوين داريم! كجا و كي اين ادعاها بالا ميگيرد؟ وقتي كه دين رونقي دارد، وگرنه وقتي در دينداري رونقي نباشد، طرف چرا بيايد و چنين ادعائي بكند؟ لذا ميبينيم كه استعداد و آمادگي اوليه جامعه ما قبول دين و عنصر آسماني است. اين نكته مثبتي است كه هيچ وقت نبايد به آن صدمه بزنيم.
بعضيها براي اينكه دكان آن خرافات و انحرافات را ببندند، ميآيند و با اصل دينداري ميجنگند. مثلاً فرقان ميگفت جن كه در قرآن آمده، يعني همان عنصر انقلابي است كه مخفيكاري ميكند! در مقابل آنها يك عدهاي هر روز بساط جن و جنگيري راه مياندازند. هم آن انحراف است و هم اين. كساني هستند كه تعريفشان از جن، چيزهائي عجيب و غريبي است. خداوند بسيار صريح و روشن فرموده كه همانطور كه من انسان را از خاك آفريدم، جن را هم از آتش آفريدم: «خلق الجان من مارج منالنار»، يعني جن هم موجوديتي دارد. اگر ما براي اينكه نميتوانيم جلوي ديگران بگوئيم كه جن موجودي است با چنين خصوصياتي، بيائيم بگوئيم جن موجودي است كه پنهان عمل ميكند! و مثلاً ميكروب يا عنصر انقلابي، جن هستند، چون پنهان عمل ميكنند؛ آن طرف هم ميآيد و اين تفكر انحرافي را جا مياندازد كه جنها با ما تعامل و هماهنگي ملموس دارند! از صبح زندگي را با جن شروع ميكنند، ميروند توي حمام و ميبينند جن سم دارد و بالا و پائين ميپرد و مجلس عروسي جنها بوده! هم تفكر اين جريان، بياعتقادي به دين را دامن ميزند و هم آن تفكر متهتك كه زيرآب هر مقوله غيرمحسوس و غيرمشهودي را ميزند، با غيب در ميافتد و كل مسائل غيبي را انكار ميكند. هر دوي اينها انحراف است، بنابراين مبلغان ديني به جاي اينكه تفسير خود بنياد از هستي و مسائل اعتقادي كنند، بايد تفاسيرشان متكي بر بديهياتي باشد كه مو لاي درز آنها نميرود، يعني وحي الهي و آئيني كه از ناحيه معصوم به ما رسيده، سيره پيامبر و ائمه معصومين و بيان و تقرير رويه زندگي آنها. به جاي اينكه ديني را اختراع كنيم كه خودمان ساخته و قبولش كردهايم و دلخواه ماست، بايد به اينها ارجاع كنيم.
من معتقدم ديگر چندان كسي دنبال اسلام التقاطي، مخصوصاً از نوع ماركسيستي آن نميرود. الان اسلامي در بورس است كه به ميل آدمها حكم كند. عمدتاً ميگويند من دلم ميخواهد اين طور باشد و يك نفر ميآيد و در مقام استنباط از اسلام، حكمي را صادر ميكند كه كار راحتتر شود. مثلا ميگويد: «براي توي مكلف در9 سالگي سخت است كه حكم خدا را اجرا كني؛ من به تو بخشيدم و برو از13سالگي شروع كن!» در حكم الله آمده كه دختر وقتي به 9 سالگي رسيد، كمكم اين تكاليف بر او واجب ميشود، ميگويد من ديدم به بچهها سخت ميگذرد، ميگويم بروند از 14،13 سالگي شروع كنند! تبعيت از اهواء به هر شكلي كه باشد، غلط است. حالا چون جامعه اين را ميپسندد، من بشوم عالمي كه بر اساس هواء مردم، حكم ميدهم. آن يكي بيايد و بگويد چون مردم بزن و بكوب و برقص را دوست دارند، من ميآيم و ميگويم چرا ميخواهيد جلوي خوشيهاي مردم را بگيريد؟ بگذاريد مردم خوش باشند، شاد باشند واباحهگري را در حوزه فرهنگ و برخلاف موازين ديني شايع ميكنم.
در حكومتي كه بر مبناي دين بر پا شده و دارد به نام نايب امام زمان(عج) حكومت ميكند، نميشود كه يك كسي از راه برسد و بگويد بگذاريد مردم خوش باشند. كسي مخالف خوشي نيست، ولي خوشيها بايد در چهارچوب اعتقادات باشند. خنده و گريه و سوگ و شادي ما بايد در چهارچوب دينمان باشد. ان اصلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله ربالعالمين. زندگي، مرگ، عبادت و غيرعبادت و معيشتمان اگر در راه خدا نباشد، همه لحظههاي ما بر گمراهي است، ولي اگر باشد، در لحظاتي كه كاسبي هم ميكنيم، داريم جهاد ميكنيم: الكاد لعيا له، كالمجاهد في سبيلالله. دستگاه فكري اسلامي، چهارچوب كاملاً به هم پيوستهاي است كه همه چيز سرجاي خودش هست. بعضيها ميآيند و به خواسته خودشان ميخواهند چيزهائي را بر آن بيفزايند و يا كم كنند. درست مثل ماشيني كه درست كار ميكند و بخواهيم پيچي را به زور در آن فرو كنيم، بديهي است كه ماشين از كار ميافتد. اين يك دستگاه كامل فكري و عملي است، نيازي ندارد كه چيزي به آن اضافه كنيم.





اولین یادداشت برای این مطلب





